X
تبلیغات
خاطرات سانسور نشده ی من - خاطره
 سلام بچه ها امروز  که ۲۲ دی  ۱۳۹۰ باشه برای شخص من یه روز خاص بود برای شما یه روز معمولی  شاید بود یا یه روز مثه دیروز .  شاید خیلی ها مثلن تو فکر امتحاناشون بودن  ولی مطمئن باشید که امروز برای من خاص تر  بود  امروز  که از خواب پاشدم پای سماور به دوستان خود گفتم بچه ها   نبوووووووود روز آخر ... این به چه معنیه اونایی که سربازی رفتن میدونن  اونایی  هم که نرفتن بدونن که  سربازا که به آخر خدمتشون نزدیک میشن این جمله رو میگن که  مشخص کنن چند روز دیگه سربازن .............................. خلاصه که امروز سربازی من  بعد از گذشت ۱۵ ماه تموم شد

 دیگه طبق برنامه سین زندگی کردن تموم شد

دیگه دیگه رژه رفتن تموم شد پست دادن تموم شد

دیگه صبحا یکی نمیاد بگه (با لهجه ی کرمانی)بلند شو سرکار  بلند شو  هه

دیگه کسی بهم زور نمیگه  .  چه شیرین است  این لحظه ی زندگیه من

 آزادی  قدر تورا میدانم. مادر قدر تورا میدانم ..

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/22ساعت 0 قبل از ظهر توسط |

روز های اول محرم  اینجا   همه ی ماشینا نوحه گذاشتن  صدا  تا آخر  همه هم کیف میکنن و آفرین میگن

  جالبه که   نوحه ها هم  همه جدید ان

  و اما اینجا یه چیز  خوب داره که از پنج یا شیش محرم  کسی  گشنه نمیمونه باز دمشون گرم

 ها راستی امروز    دوستم حامد پنج تومن پول پیدا کرد   شیر کاکائو خوردیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت 10 بعد از ظهر توسط |

 دیشب خیابون  ریس  زاهدان  (بقول شهرستونی ها) بودم و از نزدیک   فقر و فحشا رو دیدم    اوه اوه چه خبر بود

  توی یه مغازه دیدم یه خانم  جوان آرایش کرده  با یه بچه  به بغل  داشت به  مغازه دار میگفت به خدا ندارم     نون شب بچه امو ندارم .... که رد شدم  

آقا تو کوچه ها لب میگرفتن   تو ماشینا لب میگرفتن  و  تو پیاده  رو لب   پشت درختا لب   لب لب لب تو ماشینا ی پارک شده  پل پلاسی های در حال پرواز        واویلا تو خونه ها چه خبره ولی یه صحنه دیدم تعریفی

      تویه یک کوچه دیدم یه دختر خیلی خوشکل    دو تا  پسر همراه ش بودن همسن خودش    داشت به  گویش محلی با صدای بلند  براشون تعریف میکرد که  ها  رفتم زدمشون و   تیکه تیکه کردمو  آپارکات زدمو   آپچگی  مهتاب بالانس  زدم و  من با مشت کوبیدم تو دماغشو  رو گردنش فن  قیچی  بروسلی رو پیاده کردم  یه راست محکم  یه چپ سنگین تو   دهنش   زدم   ...

 من و میگی   واه اوه  این چه   هیولایه خوشکلیه

  همین الان  که دارم مینویسم     فری جون(دوست دخترم)  اس داده که کتاب باد بادک بازو  داره میخونه  میخواد جلوی من کلاس روشن فکری بذاره    من  براش نوشتم     که   خوبه  البته من اونو  دیر وقتیست که خوندم  الان دیگه از مد افتاده ( حالا فقط فیلمشو دیدم)  سریع بحثو ع وض  کرده به من میگه خوب مانتوم چه رنگی بدوزم  ؟ آخه به من چه هر رنگی دوس داری

 آقا    بد  دارم جنگولیاتی بی هدف مینویسم   پس خدا حافظ

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 9 بعد از ظهر توسط |

این چند روز رفتم سفر

چه سفری بود هر چی خلافکار بود دیدیم  از بس که پسر عموهایی  خوبی دارم  این  پایین جمله ها رو به صورت  کوتاه مینویسم تا یادم بیاد  در آینده  برای کسی   جالب نخواهد بود  فقط ثبت  خاطره هست

 سفر  در آخرین مرخصی سربازی

 علی ماشینو یواشکی آورد زاهدان  ساعت ۲ بامداد راه افتادیم  سفر معمولی بود

 صبح تو خونه دوست ابول واستادم تا شب  ....خونه ای که   عرق  توش میگرفتن

روز های بعد خونه ی علی بودم  او تنها بود زیر زمین اما نه

 علی مرام فراوان گذاشت و  چرس بسیار کشید

 چهارشنبه  به خانه ی فری جون رفتم و او محبت بسیار  نثار کرد.

سه شنبه باران نسبتا شدید اومد

جمعه با امین به ده رفتم   .  سفر خوبی بود  . از  فنود تا  مزار پیاده رفتیم      از مزار تا  دوراهی سیه دره   سواره و از آنجا تا ده پیاده

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت 10 بعد از ظهر توسط |

امروز     متورمو گرفتن (راهور) آخ که چه روز بدی بود  اصلا هواسم نبود  غافل گیر شدم  (فاقد کلاه ایمنی ) این سر بازه چنان حمله ور شد طرفم ومنو گرفت که از سوز وارده  یه ضربه ی محکم   محکم محکم  زدم پشت کمرش   این قد به این آشخور (حالا خودم هم هستم)بدو بیراه بار کردم که کمرش  خم شد  گوش کنین  خاک بر سرت  ارث باباتو خوردم اینجوری حمله میکنی    مگه  بدبخت  تشویقی بهت میدن  اولو آخر سربازی مثه خودم    با این کارا ت  خودتو بد بخت میکنی این قد  برای این کادری ها  سگ دو میزنی بیچاره تف تو روت نمیندازن  آخرش ... بچه کجایی   ؟  گفت بچه همین جا گفتم   بچه کس شعر  نگو لهجه ات اینجایی نیست  (میخورد یارو لر باشه)     تو میدونی اگه  یه جاییم   خش میوفتاد شکایت میکردم بد بخت     دیه و  جریمه میشدی حسابی .... من خودم سرباز دادگستری ام (الکی) دارم میبینم  که میگم خودتو اصلاح کن فلک زده  تو سنت کمه  نمیفهمی...   آقا  هیچی موتورمو بار زدن یه رسید هم دادن  حالا باید بدوم برای آزادیش  یه بار هم برجه سه گرفتن   فک کنم موتورو یه ماه بخوابونن ........ اما همچنان داشتم میسوختم  به سروانه گفتم شانس آوردین  دنده سه بود       دیر شد اگه دنده یک میکردم  با موتور حمله میکردم طرفت   گفت :  برو میدونم کجات سوخته  ۲۰۰ تومن باید بدی تا آزاد کنی گفتم بیمه داره   شنبه درش میارم اینو گفتمو   راه افتادم        تا ثبت احوال چند تا موتوری رو نجات دادم   " سر فلکه موتور میگیرن "  اینو داد میزدم   ملت هم چه تشکری میکردن .. رفتم ثبت احوال  چون کارت ملی ام گم شده بود  مدارکی که میخوان  ده هزار تومن پوله  با  یک قطعه عکس (دمشون گرم )  بعد از دوساعت انتظار خانم خوشکله  میگه عکست قدیمیه   گفتم بابا بگیر  ولش کن من تغییر نکردم  عکس ماله ۶ ماه پیشه  گفت عکس رو  شناسنامه ات همینه   شناسنامه تو ۱۵ سال  عکس دار میشه  این عکس ماله ۱۰ ساله پیشه  راست میگفت    هیچی  اونجا هم   خوردیم آن دول را

 تو راه  که پیاده میومدم  زمین و میخواستم گاز بگیرم  از کلافه گی و  در موندگی      (خدایا شکرت )

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 3 قبل از ظهر توسط |

سلا م به روی ماه همگی

چند روز پیش جو   مربیه مهد کودکی منو گرفت و برادر زاده ی کوچیکمو  (۶ساله) دیدم که میگفت خونه ی شما حوصله ام سر   رفته  گفتم بیا برات یه داستان تعریف کنم   .بدو اومد  کنارم لم داد  و گفت بگو     

 حالا هرچی  فک میکنم   دیدم داستان اصلا بلد نیستم  خاک تو سرم  اخه من صدا زمختو    وبی احساسو کی آورده که شبیه  مربیه مهد کودک  بشم

خلاصه  گفتم   قصه ی شنگولو منگول رو شنیدی گفت نه بگو

شروع کردم به گفتن:   گرگه و  مامان بزی و   تا رسیدم به اون قسمت  که   پیره میشه (مامان بزی) از خونه میره بیرون و گرگه بادستو پای آردی  میاد در میزنه وبزغاله ها  احمق ها  گول میخورنو  درو باز میکننو  گرگه  همه رو میخوره  .... حالا هرچی فکر میکنم  ادامه ی داستان یادم نمیاد .... مغزو ببین چه قد  داغون

   کم نیاوردم و گفتم  گرگه بزغاله هارو  میخوره و سنگین میشه و  میره میوفته تو چاه  و   مامان بزی میاد    میبینه گرگه  افتاده از بالای چاه  یه سنگی میندازه طوری که تو سره گرگه بخوره   گرگه در دم میمیره  بعد میکشنش بالا  و شکمشو با چاغو پاره میکنن و بچه ها رو در میارن ... قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید

تازه    این خانم کوچوکو  گفت پس حبه ی انگور که تو  ساعت رفته بود چی

 دوزاریم  افتاد    که اوه اوه چه گندی بالا آوردم  هیچی نگفتم  به بهانه ی دستشویی رفتم   بیرون  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/04ساعت 2 قبل از ظهر توسط |

امروز که ظهر پنجشنبه باشه  هوای خونه زد به سرم  یواشکی از در دژبانی زدم بیرون اما یکی از دژبانها منو دید   گفت کجا میری جناب سروان  گفتم دهنتو ببند   به تو مربوط نیست  گفت  یعنی چی بدون مرخصی   نباید بری   گفتم زر نزن     و راهمو کشیدم  چند قدم جلو تر که رفتم صدای ترسناکی بگوش رسید که   هوووی برگرد

 دژبان کادری بود رفتم پیشش  گفت میخواستی جیم بزنی  گفتم آره   گفت به خودم میگفتی  میذاشتم حالا دیگه   تابلو کردی  برگرد برگشتم یه مشتی تهدید  وحرف تند وتیز به این دژبانه گفتم    واون هم میخندید   و با   غروری شکسته به داخل پادگان   برگشت خوردم  اما بیکار نشستم و  در کمین دژبانی نشستم تا   اولای  امشب  که بالاخره جستم و الان در خدمت شماهستم  اما دیدم که گوشیم  ده تا پیام دریافت کرده همه هم از  فریبا بود  که میخوام ببینمت و فلانو پشمه دان

 زنگ زدم بهش     خانم قرار گذاشته برای صبح جمعه  و گفته  دختر دایی هامو دختر خاله هام هم ستن

صبح جمعه سگ رو با سیمینوف بزنی نمیره سره قراره عاشقانه  اما من باید برم  و   نه لباس درست وحسابی دارم   نه حموم رفتم که  صورتمو صاف کنم  نه    حوصله ی چند تا دختر اراذل رو دارم که منو مسخره کنن  

 کاش خودش تنها بود  دخترا هم این روزا زرنگ شدن  میدونن که تنها بیان باید  یه حالی بدن  از این کلکا میزنن 

حدایا منه جوونه توی کف   این  آلته همیشه سیخمو  کجا فرو کنم     بدم میاد برم فاحشه ها رو بکنم فریبا  رو هم تا بخوای نازشو بکشی  راضی کنی خونه جور کنی  وقتش تموم میشه باید  بره خونه خودشون

  اما همین الان نقشه هایه شومی برای فریبا چانم کشیدم   که فردا صبح ببینم عملی میشه یا نه

+ نوشته شده در جمعه 1390/07/22ساعت 1 قبل از ظهر توسط |

امروز به گلزار شهدا رفتم  بصورت اجباری

 مادری که بالای فبر  پسر شهیدشه  تاریخ شهادت ۱۳۸۵ اما مادر فراموش نکرده

در آن کوشه ی کنج شیرینی بود و شکلات  اما هر چی از دور وبرشون  راه رفتیم بی معرفتاتعارف نکردن

 این دسته آدم ها همون ها هستن که یک جعبه شیرینی رو  نمایشی میارن  قبرستون  سالم میبرن  و یک سال اون ها باید بره ....  بعضی مردم خیلی بی انصافن


فردا تولدمه 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 9 بعد از ظهر توسط |

یه روز یه دختر هزاره  رو دیدم (افغانی)  انگار که زنبور گاوی لوپ های سوسانو    بود  یادتونه         رو نیش بزنه   لباس ها ش هم  زرقو برقو و خوشکل

 رفتم پشت سرش  تقریبا تو   سرش بودم 

  گفتم       :     کجکی  ابروت نیش کژدم است    چه کنم افسوس مال مردم است

سکته  کرد       به ان سوی خیابان رفت .....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 0 قبل از ظهر توسط |

تو پیدا شدی تو سرنوشتم    دیدم مسافر راه بهشتم

توی دفتر مهربونیه دل اسم نازنینتو نوشتم        قلبم رو پر از نور امید کن عزیزم بیا عشقو رو سفید کن

   دین دین     دین دینگ    دینگ     دینگ (این آهنگشه)

گوش بده  صدامو گوش بده  آخه من هنوز یه عاشقم    گوش بددددددده   

 دوس دارم که یاورم بشی دوس دارم که باورم کنی  وقتی که گل تو دستتم  نکنه که پر پرم کنی    عشقمیییییییی تووووووو دنیییییا

گوش بده

آهای شما که عاشقین       حقیقتو به من بگین ؟

عاشقو معشوق کیه معبد ومعبود کیه    درد چیه دوا کیه؟ ( دوا ش یه بسته داداش)

بله در این لحظه به ترانه های  حمیرا گوش میدهم  و بسیار سر مستم  از  مشروب نخورده  و بنگ  نکیشده   ونیم متری تو فضام    یاد موتور خودم میوفتم که بعضی وقتا دمش گرم با گاز بنزین ته مونده باکش                                                 پرواز میکنه  وحس اینو دارم که  خود  کفا شدم  دیگه نیاز به شراب  بیرونی ندارم  وحالا  به  حرف اون رهبر پیر و مریض و  فرزانه ام میرسم که گفت  اگر دختری در سیاره ی پریا باشد  مردانی از پارس مستانه وبنگانه به اون تجاوز خواهند  کرد شاید دلیلش  بخاطر آشتی با این خانمه بوده ....

گفتم بنگانه  یاد امشب افتادم که به هر پارکی رفتم  که در گوشه ای  یک سیگار یواشکی بکشم جوانان وطن رو دسته دسته  دیدم با نظم وترتیب یک جا نشسته بودند با یک تقسیم کار مثال زدنی یک نفر مالش میداد یک نفر  آتیش خوره میکرد یه نفر  قاطی میکرد  ویه نفر بار میزد    دوباره به حرف  اون رهبر  پیر و مریض و فرزانه رسیدم که میگفت:

در مجلسی همه ساکت بودند ناگهان خری گفت     ....

و بعد  مظلومانه  فریاد میزد     ما   میتوانیم

 دردم  زیاده  چرا بگم  ولی هرکی  اینو میخونه  وتو کار مصرفه اینا هست   نکشه به خارج فک کنه به جزایر گالاپاگوس به سوفیا لورن  به  جنگل های شمال فک کنه  به حرم امام رضا فک کنه به  مادر فک کنه     به قبرستون  به   تابوت        و نکشه ( حسسو بگیر ببین تو چه حالیم)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 0 قبل از ظهر توسط |

تو این روزایی که گذشت اتفاقات زیادی افتاد اما حوصله ندارم که بگم . فقط کوتاه میگم که بعدا یادم بمونه....


دعوا وکتک کاری بین بچه های قدیم وجدیدا رخ داد  که خوب همدیگه رو زدن و این روزا پای چشم خیلی ها پادمجان دیده میشه. این روزا عالی شده صبح ها فوتبال و والیبال  بازی میکنیم  بعد میریم سر کار . البته من از سه شنبه  هفته پیشه که پیچوندم  .  و نمیرم به بهانه های مختلف یه روز معاونم یه روز استراحت یه روز تشریفات رژه  دو روز هم که تعطیل بود

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/05ساعت 1 قبل از ظهر توسط |

در ساعت ۴ صبح امروز  که الان باشه و نخوابیدم  از دیشب و این سوال برام پیش اومده که چرا شبا نمی خوابم مگر من سوسک هستم  به این نتیجه رسیدم که هیچ هدفی در زندگی  ندارم ودر آینده نیز هیچی نمیشم  و درست در همین لحظه هیچ چیز نیست که باهاش سرگرم بشم حتی فیس بوک  رو هم زیر و رو کردم و درهیچ پیجی نشد که برم  و هیچ مطلبی نموند که نخونده باشم  آخر این چه زندگانیه بی هدفی است که من دارم  تکراری مثل تام و جری... در این گوشه ی اتاق یک جارو برقی میبینم  کاش من یک جارو برقی میبودم...  این مودم ای دی اس ال رو برم که همش چشمم به اون چراغ استاتوس لعنتیشه که  یه خط در میون قطع میشه ... فدای این فنچ هایی که پشت سرمنن بشم که هر وقت برق روشن میشه اینا فک میکنن   روز شده  زود میرن همدیگه رو میکنن اما اجاقشون کوره  تخم میکنن اما جوجه نمیشه  نامرد پرنده فروشه گفت اینا تخمین و ده تومن بهم غالبشون کرد ...در اینور اتاق کتاب های دانشگاهیمه که  خجالت میکشم نگاهشون کنم چون یک کلمه از مطالبش یادم نمونده  اسم  منو گذاشتن مهندس خاک توسرم  مهندس بی سواد  منم. ویک طرف دیگر یک نقشه از شهرمان و شهرهای استان  که توش بعضی جاهاش فضای سبز کشیده یا نوشته پارک جنگلی در حالیکه در عمل  بیابان هم نیستند  ...فدای این مادرم بشم که هر چی جهاز جمع میکنه میچبونه تو  این اتاق من   وبه خوبی میدونه که   من یه لحافو دوشک و یه میز کامپیوتر  بیشتر  استفاده ندارم  دور خودم بگردم که  الان یک فکری اومد تو ذهنم که هیچکی این حرفای منو  حتی نمیخونه  پس چرا دارم مینویسم ... چشم نخورم با این برنامه های آتیه زندگیم  که برنامه ریزی کردم  ....  برم یه آتاری دستی بخرم .خوب سرگرمی ای میشه  اما عصر ها همیشه خوابم  باز خدا رو شکر  که نفسی میاد به راحتی و بدون درد


+ نوشته شده در شنبه 1390/06/26ساعت 4 قبل از ظهر توسط |

یه بار یکی یه کامنت گذاشته بود که مزخرف تر از این وبلاگ  صاحبه وبلاگشه ...... آدرس نذاشته بود  وگرنه میرفتم خاک وبلاگشو به توبره میکشیدم...   خودم یه بار خاطراتمو خوندم دیدم  راست میگفته طرف  . ولی باور کنید که من اینجا خیلی داغون توصیف کردم  خودمو  اگه ببینین منو  دیگه این حرفا رو  نمیزنین  اصلا یک جنتلمنیم که توصیفش به کاغذ نشاید بودی.  و مجتهد  ...   جدی میگم    جان من حرف تحقیر آمیز ننویسین  
+ نوشته شده در شنبه 1390/05/22ساعت 2 قبل از ظهر توسط |

امشب رفتیم قبرستون   با امین. منظره ی باحالی بود شهر دیده میشد  خلوت .اون دور  فقط  چند تا ماشین رد میشدن وتمام.همه ی مرده ها مال سال ۶۸ بودن. یعنی اون سال مرده بودن. مثل همه ی ملت به یاد مرگ افتادیم.  ولی به صورت معکوس . .  باز امین میگفت خوش به حال این چند تا قبر  نور افکن کامل روشنشون کرده .  نور به قبر فلانی بباره ... اونجا مصداق داشت ... میگه جن ها  به قبرای پر نور کاری ندارن . باید وصیت کنم  نور افکن شبا رو قبرم روشن باشه ....  ولی نصیحت من به شما مایه داران عزیز آینده اینکه مقبره   خونوادگی برا خودتون  درست نکنین  چون پاتوق تزریقی ها میشه  میگی  نه برو نگاه کن ........... 
+ نوشته شده در شنبه 1390/05/22ساعت 2 قبل از ظهر توسط |

الان دم افطاره    ولی خونه ی ما افطاری نیست   چون مادر  عزیز تر از جان نیست  و مسافرتن.   بچه ها قدر مادر رو بدونین بخدا. مادر عجب نعمت بزرگیه که خدا داده.بنده خدا ساعت دو شب بیدار میشد تا ساعت ۴ سحری درست میکرد   با زبون روزه کارای خونه رو میکنه باز از عصر تو فکر افطاریه. حالا میگه برو گوجه بخر زورم میاد .خاک تو سرم. حالا که نیست شکمم گشنه شده  بد جور  تو یخچال یه چیزی فاسد شده نمیدونم کجاشه بو گرفته  خونه بهم ریخته.    وضعیت وخیمه.  مادر جان کی میایی.... بچه ها اگه شکمتون سیره قدر مادرتونو بدونین...سخت ترین کار دنیا  خانه داریه  هر جاشو بگیری یه جایه دیگه ول میشه       .... مادر جان عزیزم  بیا  بدونه تو هیچم 
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 8 بعد از ظهر توسط |

یکی از مردان تو کف  رئیس من احمق ترین فرد روی زمینه. که موندم این اموراتش چه جوری میگذره  برای اینکه تنها گوشه ای از بلاهت این مردیکه رو بگم اینکه آقا این مردمک چشمش رو تکون نمیده سرش رو تکون میده مثلا روی مانیتور که داره نگاه میکنه  بهش میگم این پنجره رو ببند سرش تکون میخوره سمت گوشه بالای مانیتور . بعد میبنده  میگم برو تو منو استارت سرش تکون میخوره  سمت گوشه پایین مانیتور بعد یه دقیقه موس تکون میخوره حرکت میکنه  مثه یه مگس که دور این منویه استارت دور میزنه نمیتونه ببره روش دستش لرزش داره  نیم ساعت بعد تازه کلیک  میکنه اونم راست کلیک که میگم  نه دکمه سمت چب رو بزن  میگه صدات رو بیار پایین..........این احمق دیروز تو شولوغی که مردا وایستادن  کارشون رو بیخودی انجام نمیداد یه زنه اومد   این از سر جاش بلند شد  سلام  چطوری خوبی کارتون چیه خانم بفرمایید .  بعدش با یه صدایه آهسته ای داشت باهاش حرف میزد انگار نامزدشه . با الفاض چطوری. فردا یه سر بیا پیشم. ...انگار صد ساله میشناسش.نمونه این کارا رو چند روز پیش دیدم  رفتم تو اتاق که کپی بگیرم  این اتاق خلوت و سوت و کوره یه خانم کارمند تو اداره هست که  هشت ماهه حامله است و شکمش خیلی باد داره   تو اتاق داشت کپی میگرفت یکی از کارمندایه مرد تو اتاق بود من در رو یواش باز کردم دیدم زنه داره کپی میگره مرده از پشت خودش  رو چسبونده  اما سرش رو فاصله داده بود و پایین تنه اش رو   چسبونده به باسن خانم این زنه خودش رو میچرخوند  تکون میخورد اما مرده  پایین تنه اش رو میزد به شکمش  به رونش  این خانومه هم باسنه بزرگی داره  خلاصه که تو اون تنگی پشت میز کاری از پیش نمیبرد  مرده همچنان به مالوندن پایین تنه اش به باسن  و رون و شکم خانومه ادامه میداد   که اخر یه ضربه زد به باسن خانم که سرش رو برگردوند  واین دفعه یه چیزی گفت بهش که مرده فاصله گرفتو  رفت   این صحنه خیلی سکسی بود در جایی که فکرش رو آدم نمیکنه همه ی این کارا  زمانی اتفاق افتاد که داشتن صحبت اداری میکردن با هم  به صورت آهسته  چون چند سال  هست که با هم همکارن   دیگه  معلوم نیست چه کارایی با هم قبلا کردن شاید بچه تو شکم زنه از  این باشه . خدا داند .......

+ نوشته شده در جمعه 1390/05/14ساعت 0 قبل از ظهر توسط |

 ابوالحسن یکی دیگه از پسر عموهای من هست.  عروسی باغ پردیس بود.  ۲۰ تومن رو میز دادم ۵ تومن شاواش . دمش گرم یه بطری عرق هم داد یه لیتری. که خوردیم منو علیرضا.  خوب رقصیدیم  حسابی فک کنم سه ساعت میرقصیدیم همه مست بودن. سر میز غذا دعوا شد از فامیلای عروس بود یه بچه سوسولی که میگفت من کارت قرمزی امو   اعصاب ندارم با جمشید و محمد کاشمری دعواش شده بود .پسره شانس آورد که  بردنش  وگر نه تیکی تیکه میکردنش.عروس کشون هم نداشت چون   مسه پشت ماشین عروس نشسته بود به حساب میخاست مهمونا رو بپیچونه.   چون خیلی شلوغ میکنن تو خیابونا این کارا (حذف عروس کشون)جدیدا مد شده . جالب اینجاست کس خل فیلم بردار رو هم پیچونده بود .  خداییش فامیل های ما طنز واقعی ان. حالا ما تو ماشین ۴ تا نره خر نشستیم که اینا علاوه بر اینکه مست بودن سیگاری کشیده بودن بنگ بنگ هم بودن آقا این رنو رو به حدی گاز میداد و لایی های بد جور میکشید که باید میدی ۱۵۰ تا تو بلوار پر میکرد میرفت دم  ک.ن ماشینا ترمز میکرد یه دفعه لایی میکشید .  تازه وقتی که رسید به ماشین عروس ما فهمیدیم که یه عروس کشون اشتباهی ما بودیم. سریع گازو گرفت سمت خونه دپدر دوماد.  . اونجا هم یه یه ساعتی زدن و تمام . مردو زن قاطی بودن  هرچند ما حوصله چشم چرونی هم نداشتیم. حجله هم همونجا بود. در کل عروسی با شکوهی بود .
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/03ساعت 3 قبل از ظهر توسط |

سلام  بله قاسم . پسر عموی من  مرد سفر های مجردی  عقد کرد . عقد ساعت  هفت خونده بودن من دیر رسیدم نفهمیدم مهرو اینا چه قد بود بعد ها یکی گفت ۴۰۰ سکه بوده. همه بودن از بچه ها. پذیرایی  هم کرد ( موز و بستنی ) ساعت ۹.۵ شب هم مسجد بالا خونشون شام داد به ما  .غذا جوجه کباب بود  گفت ۸۰ تا غذا سفارش داده بوده . دیگه اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاد.  
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/03ساعت 3 قبل از ظهر توسط |

سلام دوستان مجازی من    هر چند هیچ دوستی در کار نیست به غیر از یه نفر که  من خیلی دوسش دارم اما اون فک نکنم به اون صورت علاقه ای داشته باشه  ای بغل اسمش هست. حالا بگذریم   رفتیم سفر صبح ساعت 4.5 رسیدیم تو شهر  ساعت 9 آبشار چهارده بودیم چایی خوردیم ساعت 1 ظهر تو مزار امامزاده محمد باقر اتراق کردیم بعدش دیگه در حالیکه هنوز یکدهم مسیرو رفته بودیم آقا مهدی گفت پاهام درد میکنه دیگه نمیتونم.  برگشتیم... ضد حال . این از این.و مزار امام محمد باقر  مزاری بود که یه درخت سپیدار بسیار تنومند اصلا یه چیزه عجیبی اونجا بود. و کنارش ما نمونه ی کامل بت پرستی ملت بی مغز رو دیدیم  که یه سنگ بزرگ زیر این درخت رو به صورت یه اتاق در آورده بودن اون وقت توش شمع روشن کرده بودن و در پنجره کوچیکاش پر پارچه سبزه گره داده شده بود و از این قفل ک.چیکا وصل بود  هیچ قبری هم در کار نبود هیچی  نبود اصلا معلوم نبود چی هست حتی اصل ونصبی برا این امامزاده نبود  که ما از یه پیر مردی پرسیدیم گفت قدمگاه  امام باقر ه اینجا  شما قضاوت کنین امام باقر دورو بر خراسان جنوبی کی رد شده... حالا بگذریم  آقا این درو دیوار مزاره  و اون سنگ بزرگه رو ازبس مردم بوسیده بودن و دستمالی کرده بودن سیاه شده بود با این حال هنوز هم مردم چنان دست میکشیدنو میبوسیدن که شوهر جنیفر لوپز اینجوری با زنش نمیکنه .  واویلا چه لهچه ای  داشتن مردم ده شون مهدی که نمیفهمید من باز یه چیزایی میفهمیدم. ولی درخته عجب چیزه بزرگی بود  . چه کوههای خوفی بود جالبه که جاده تموم میشد از اونجا به بعد همش کوه بود  حیف که مهدی نیومد ترسو
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/03ساعت 3 قبل از ظهر توسط |

سلام چند روزه مرخصی گرفتم . داریم برنامه میریزیم با مهدی بزنیم بریم سفر منتها این سفر فرق داره با بقیه این یه مسیر پیاده روی از تو کوههای بلند به طول ۵۰ کیلومتره که پیش بینی میشه سه روز به طول بی انجامه شب رو باید تو کوهها بخوابیم با شغالو گرگ سرو کله بزنیم  عقربو دمو دتو  همه چی داره  . این سفر آخر آزادیه . برنامه دارم از دل طبیعت بکر غذا بدست بیارم اون همه کبوتر های چاهی که شبا تو چاههای عمیقو قدیمی و بلا استفاده می خوابن  فقط یه مردو کم دارن که بره سر وقتشون. شاید تو روستاهایی که تو راههن  هم یه چیزه خو.ردنی پیدا بشه. به به این روزا خیلی هیجانم کم شده با این سفر جبران میشه  وتا آخر عمر یادم میمونه رشته کوه باقران اومدم به سویت..... نا گفته نمونه که اونجا یه منطقه ی حفاظت شده است و به همین خاطر حیات وحش زیبایی داره . میگن خرس و پلنگ هم داره ولی فک نکنم به تور ما بخوره . حالا ما میریم ببینیم چه خبره  گوووووود بای
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23ساعت 5 بعد از ظهر توسط |

 و اما شب بعدباز تلپ شدیم به

عروسی برادر  مهدی از همکلاسی های قدیم امین حالا من چه کاره بودم اینجا نمیدونم. ولی منم رفتم آقا  کت و شلوار پوشیده بودیم همه فک میکردن ما فامیل نزدیکیم یا ساقدوشای دومادیم خبر نداشتن که تلپیم.من فقط برا شامش رفته بودم . عروسی شبه عزابود دوماد سپاهی بود. دیسکو دس و اینا تعطیل. ته ریش خایه مالی هم گذاشته بود. البته دم خونه شون که رفتیم آخر شب سازو دهل زدن . ولی بدرد ما نخورد  چون سازو دهلشون ریتم زابلی داشت  و چوب بازی میکردن و این ریتم رقصیدنو من نه بلدم نه علاقه دارم هیچی سازو دهل خودمون نمیشه. بالا خره آخر شب  با موتور سه ترکه منو علی و امین برگشتیم سمت خونه ساعت سه صبح هم لباس سربازی پوشیدم به قصد پادگان زدم بیرون ساعت ۳:۴۰ بود که تصمیم گرفتم از رو دیوار بپرم داخل که رفتم ....و دیدم نگهبان برجک اصلا نبود یا دراز کشیده بود داشت چرت میزد . به هر صورت استرسم نسبت به دفعه پیش خیلی کمتر شده بود  این پنج شنبه و جمعه رو هم که جیم شده بودم  اصلا آب از آب تکون نخورده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت 1 قبل از ظهر توسط |

سلام پریشب جشن تولد امین بود دو تا از دوستاش براش کیک گرفته بودن . جا نداشتیم رفتیم بیرون شهر توی آلاچیق نشستیم جشن تولد گرفتیم . چهار تا فشفشه گرفته بودن همه رو سریع روشن کردیم  و بدون هیچ تشریفاتی مشغول خوردن کیکه شدیم . تو راه برگشت هم که به یاد قدیما که جوون تر بودیم هر مسخره بازی که بلد بودیم در آوردیم البته این دوستاش یه مقدار خودشونو سنگینو رنگین گرفته بودن. هیچی دوستای خودم نمیشن وحشی بازی در میارن در حد تیم ملی.... و اما بعد شام دعوت امین شدیم البته زوری .. چون نمیخاست پول بده.. اضافه پیتزا ساندیچ ها رو هم برداشتیم مثه چللو ها تو پلاستیک کردیم بردیم .. رفیقاش این قد خجالت میکشیدن از کارای ما ...در کل تعداد ما ۵ نفر بود. من سجاد امین و عادل و اون یکی رو نمیدونم چی بود اسمش.. اما شب بعد

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت 1 قبل از ظهر توسط |

این روزا همه  جا صحبت از تجاوزه دسته جمعیه...نا امنی زیاد شده هر چند تو شهر ما که نا امنی از قدیم بوده. و تجاوز به کودکان...... به قول دوستم مهدی که اگه هیجان میخای بیا بریم تجاوز کنیم به دختران...امروز رفتم و یهکی به جای خودم آوردم تا من از این پادگان لعنتی اثاث کشی کنم به یه جای خوب  برم جایی که بتوان نفس کشید .یه خوبی که اینجا داره اینه که کلا از دنیا و اخبار  روز جداست آدم استرس نداره فقط باید یه جوری روز بره .هیچکی نه بحث سیاسی میکنه نه اقتصادی نه تجاوز نه ... فقط سر به سر همدیگه میزارن  اینجا یکی هست بلده خالکوبی کنه. شاید یه روزی خر شدم رفتم رو بازوم نوشتم ...موتوری مواظب باش نری زیر چرخ هام.... . این همه رژه میبرن اینهمه بیخودی سرباز میگیرن خوب اینا رو ببر تو خیابون ها پست بدن تا امنیت بره بالا حداقل حکم مترسکو دارن برا اراذل و اوباش. هر چند اینایی که من میبینم دستکمی از اراذل واوباش ندارن .بعضی وقتا فک میکنم میبینم زندگی این روزا عچیب شده برا همه  همه زدن سیم آخر. هر روز یه قانون میاد که  چوب میشه لا چرخ ملت. معلوم نیس عاقبت ما چی میخاد بشه نه پشتوانه مالی داریم نه تلاش مضاغف نه همت مضاعف . تو این رقابت زیاد برا بدست آوردن فرصت شغلی من آ خر هم نمیشم . مشهد که بودم این همه آدم میدیدم  میلولیدن تو هم میگفتم ای خدا چی میشد یا مارو خلق نمیکردی یا اینهمه آ دمو یا همه دختر بودن من یکی پسر   چه حالی میداد. یا مثلا یه کبوتری میبودم یا  یه بوته گلی میبودم  همین گوشه کنارا. اصلا تو این دنیا برا چی ماداریم امتحان میشیم  من نمیخام  آ قا من  نمیخام ... وقتی میرم تو وبلاگ های مردم که همه از ما داغون ترن ظاهرا...ولی با تمام اینا به زودی مرخصی میگیرم قراره با همین  مهدی کس خل بریم به دل طبیعت بکر خراسان قراره یه مسیر ۸۰ کیلو متری  رو پیاده بریم آشنایی دارم با اون منطقه پر کپکو  خرگوشو آهو شغاله  فقط دو نفره حال نمیده اگه یه نفر ه دیگه هم بود عالی میشد. آهای تو که داری میخونی پایه نیستی بریم  جداُ خوشحال میشم هر کی بله بگه  ... بای بای
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13ساعت 2 قبل از ظهر توسط |

اما این چند روز اتفاق زیاد افتاد اما حوصله ندارم  فقط کوتاه میگم که در آینده که میخونم یادم بیاد. سرپوش خدمتش تموم شد با چهار ماه ۱۵ روز کسری. رفت شیراز. یه آدرسی نگرفتیم از این خاک توسرم. هروز تمرین رژه شده لعنت به اینا از آموزشی بدتر شده همه تو فکرن از اونجا برن یه جای دیگه. به خاطر اینکه سردار گفته رژه .خیلی بد.ازسه روز تشویقی بندئی که قولشو داده بود تنها دو روزش نقد شد عید مبعث. باز خدا رو شکر . افسر نگهبان  رو به دلیله اینکه یه سرباز با آآستین کوتاه تو محوطه بوده ۲۴ ساعت بازداشت کردن. باور میکنی؟ .

فریبا ۳۰ میس کال زده با یه اس که خیلی بی معرفتی  از دستت ناراحتم. ده بار گفتم وضعیتمو باز همچنان میخاد ادامه بده . چه با محبته. اگه سر کارو باری بودم میرفتم خواستگاریش ولی الان که دستم زیره سنگه نمیشه.تو این همه دوست دختری که داشتم فریبا واقعا خانم ترینشونه حیف که من کم محلی میکنم یعنی حوصله ندارم شاید راز کار همینه که هر چی بی محلی کنی طرفت بیشتر احترام میزاره بهت...... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/09ساعت 3 قبل از ظهر توسط |

سلام به همه ی دوستان که به ما سر زدین ونظر دادین  در حد سرعت اینترنتمون به همه عرض ادب کردیم. در بین این دوستان چند تا شون شیرازی بودن که منو یاده شیرازی های هم خدمتی خدمون انداخت. و اما این شیرازی ها اکثرا بچه های خوشبرخوردی هستن اما زیاد مثه طرفای ما هوای همشهری هاشونو ندارن همه تو فکر خودشونن زیاد تو فکر کلاهبرداری نیستن. روحیات بسیار مختلف دارن با اخلاقیات مختلف. بنده خدا هارو میندازن اینجا سیستان و بلوچستان. چه دلی دارن اینا خدایی خوزستانی ها به گریه افتادن وقتی اومده بودن اینجا اما اینا بی خیال ترن کلا.از من نرخ همه جی رو میپرسن  منم همینجوری برا که کم نیارم یه چیزی میگم. قیمته یه  فاحشه  خوب چنده ؟ فاحشه معمولی بیست هزار  تومان خیلی معتاد کریستالی بنج هزار تا ده هزار نمیدونم زیاد وارد نیستم. اما از اینا که میپرسم شیراز باید دخترایه خوشکلی داشته باشه قیمته بدین هر کی یه چیزی میگه باید حتما برم ببینم این شیراز که میگن چیه البته قصد توهین ندارم منظورم دخترای خوبش نیست. اصلا از این بحث فاحشه بیایم بیرون. ولی باید برم و دختر شیرازی ها رو ببینم . مهدی رفیقم رفته . میگه مثه حوری های بهشتی ان . تمومی هم ندارن هزاران هزار تا هسن تو خیابونا....    
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/09ساعت 2 قبل از ظهر توسط |

روز های بی خاطره . روز های بی عشق. یه دختری هم تو خیابون نیست مناسب من که توان تور کردنشو داشته باشم. یا خیلی چسان پسان یا خیلی داغون سبیلو..............روزهایی که هیچ امیدی ندارم . . به چی دل ببندیم . هوا گرمه.موتور خرابه. هنوز هفت ماهه دیگه مونده از خدمت .فیکس ۲۱۰روز دیگه. هوووووو چه قد زیاد .دلم از تاریکی ها خسته شده.بذار برم منطقه که عصرا برم خونه یه عشق جدیدو شروع میکنم. از کی شده یه خانمو نبوسیدم . دوست دختر دوای تمام دردهای منه.

+ نوشته شده در جمعه 1390/04/03ساعت 1 بعد از ظهر توسط |

سلام امشب دلهره دارم دیروز ازرو دیوار گوشه پادگان در رفتیم حالا موندم الان چیکار کنم خدا به خیر کنه .اگه سربرج بشه جامو عوض کنم عالی میشه برم تو آماد .پشتیبانی. امشب افسر نگهبان هم غلام سخی سگه . یه. میرم دوباره از رو دیوار از زیر سیم حاردار هرچه بادا باد. بچه اگه نگهبان تیراندازی کنه . اگه بگیرن منو بازداشت داره با اضافه خدمت. امید به خدا میریم مثل مردی  بای 

+ نوشته شده در جمعه 1390/03/27ساعت 10 بعد از ظهر توسط |

سلام دیشب گشتی بودم پاس ۱. نامردا لیسانس ها  رو هم میزارن پست.ساعت ندارم باید بخرم رفتم از نگهبان رو برجک بپرسم کامل خواب بود بیدار شد پرسیدم .از رو گوشیش ساعتو گفت.بعدش گفت من میخوابم اگه فقط افسر نگهبان اومد بیدار کنی  فک کن نگهبان برجک اول شب بگیره بخوابه پادگانو دست کی سپردن.بهش گفتم بگیر بخواب.رفتم اون ور مولایی نشسته بود نشستم باهاش حرف زدن اون سرباز صفره بچه چابهار ه ببینیش میگی این باید معاف میشد بس که تعطیلیه الان ۱۰ ماه خدمت کرده هنوز مرخصی نرفته یه بار بزور بهش دادن نرفته. نمیره.همش تو تیکه ی بیابون پادگانه دیگه بهش کسی چیزی نمیگه فقط برای غذا  میاد بعد میره تو بیابون پادگان .خنجره کلاشی که دزدیده بودن از تفنگ این بوده قاضی ۲۵هزار تومن جریمش کرده هزینه خنجره. ۱۰روز زندان بریده  که البته میگفت این قد نماز حاجات خوندم که زندانو بی خیال شدن قاضی دیدش بخشیدش.همیشه جانمازش پهنه نماز خوب میخونه . حدیث از پیامبر زیاد میکه حین صحبت هاش. ولی باز حشیش کش قهاریه سنگین بار میزنه که در پادگان کسی یارای مفابله باهاشو نداره. تو سربازی این جوری شده.آقا موجوده عجیبیه دو تا رفیق داره یکیش منم خلاصه باهاش نشستیم حرف میزدیم تا پاس عوض شد بعد اومدم نزدیک خوابگاه دیدم یه عده از دوستان رو چمنها دراز کشیدن چرت وپرت میگن همه موبایل به دست ام پی تری داشتن آهنگ جواد یساری گوش میدادن با صدا بلند انگار نه انگار که روبروی دفتر سردار فرمانده نیروی انتظامی استان نشستن که اگه بفهمن همه دوهفته بازداشت میشن همون شب یه تیر گم شد از یکه دیگه نفهمیدم چی شد از بس خسته بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/18ساعت 10 بعد از ظهر توسط |

دیشب وپریشب تو پادکان بودم معاون افسر نکهبان.هم خوبه هم بد اصلا دلم نمیخاد دوباره برگردم عجب کلکی جور کردم برا مرخصی رفتم از سرهنگ سهرابی مرخصی تو شهری گرفتم برنامه داشتم تا صبح شنبه برنگردم از در که اومدم بیرون اسکندری  پشت سمند راننده بود دید ترمز کرد برگه مرخصی رو نشونش دادم پارش کرد گفت برگرد تو بعد از دوساعت گردن کجی بالاخره تا صبح فردا بهم داده لعنتی الان اصلا ذلم نمیخواد بخوابم  فردا باید برم دوباره اما اینجوری دووم نمیارم خدا کنه این قضیه انتقالی درس شه از شرره این اسکدری راحت شم. یاد باد آن روز گاران یاد باد.چه خوب بود .به امید روزی که از این طوقی که بر گردنم گذاشتن   راهیی یابم دی دندوی
+ نوشته شده در جمعه 1390/03/13ساعت 1 قبل از ظهر توسط |